ارسال شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 و ساعت 22:36
پائیزغم انگیز من
چه
غم انگیز است رقص عاشقانه ی پروانه به دور عشوه های شیرین و شور و شرانگیز
شمع در شب های تنهایی ، نوای سوزناک بلبل بر نسیم گلهای گلستان در یک صبح
بهاری زیبا که شب را سراسر در باران تند بهاری با رعد و برق هایش بر
گلستان تشر زده، و بلبل از ترس این تشرهای دیو پلید
که انگشتر سلیمانی را به دست دارد ،سر در بالین غم انگیز خود فرو برده ،
ناله های عاشقانه و دلسوز جغد در ویرانه ها ، آنجاییکه " هیچستان " است و
هیچکس سراغی از آن ندارد و
سراغی نمی گیرد ،زمستان با آ ن سرمای کولاکی خود که انگشتان تقدیر طبیعت
را به هم خشکانیده و کلاغ سیاه با آن حالت رخوتش چه غم انگیزیند .
پائیز با آن همه رنگارنگی و شادابی ،غروب هایش چقدر غم انگیز است !
و
غم انگیز تر آن است که همیشه بیاد کسی باشی که او بیاد تو نیست. و در فروغ
هر صبحگاهان باز شروع داستان و در افول شامگاهان انتهای غم انگیز آن...
و من اینجا دور از تو بازیگر بی اختیار این نقش شومم.
و گهگاهی فکر عصیان بر سرم میزند ولی همچون شکسته زورقی هستم که از نبرد با امواج بیرحم روزگار شکسته تر برمیگردد. و صدای جغ جغ تن شکسته اش هر گوشی را می آزارد...
پس ناجی من کو؟ کو؟
آن همیشه مهربان من که همواره با بوسه ای زندانهای بشریت را شکسته است، کو؟
هر روز صبح پنجره ی زندگیم را به روی جاده ی سرنوشت میگشایم ودستانم را در باغچه ی آسمان جوانی میکارم و با نم نم باران خوشبختی سیرابش میکنم. و منتظرت میمانم که چشمان من درس انتظار را از برند.
به انتظار لحظه ای شگفت و رویایی. لحظه ای فراتر از احساس و
عاطفه. زیباتر از قشنگی. لحظه ای که تو با لبخندی شیرین بر دردهای تلخ تر
از تلخ من از عرش شدنهای پاک خویش پا بر فرش بودنهای ناپاک من نهی. و حقارت
مرا با عظمتت پیوند زنی.
ای هم نفس،
نفس نفس تو را در هستی خویش احساست میکنم.
خیال آتش دستان تو شراره شراره بر بادم می دهد.
ای غریبه ، ای شبگرد رویاهای من، بگذار از پشت پنجره ی همیشه خیس چشمات خنکای آسایش را تجربه کنم.
با کدامین واژه ها صدایت کنم که خیالم ناله ای شود در حلقوم زمانه .
تقدیم با عشق به نفسم(سین)
نویسنده : [ احسان ] موضوع : [ ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]